|
غزل:اصحاب کهف
آخر کارم به دشتی پر زخار افتاده است
مهره بختم به کام موش ومار افتاده است
بال استعداد سرشـارم در این دیر خراب
لابلای چرخ نا اهلان شکار افتـــاده است
ساحل طوفانی واین کشتی بی ناخدای
با دد ودیــــو وغم دزدان چکار افتاده است
اقتضای سرنوشت مبهم ما گــــــــــوئیا
همقطار ایــل ودر صحرای حار افتاده است
گــوئیا دربطن این قالیچه پر تـــــــــاروپود
نقش مردان جنوب از طرح دار افتاده است
یارب این منظومه را از پشت ابران دور کن
دیده ها بگشا که بد درشام تار افتاده است
شرط بهبودی اگر پرسیــم از اصحاب کهف
نسخه ای پیچند کز اعماق غار افتاده است |